چشمک

 

قدرت و صلابت یه مرد

 

 قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه

قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد

 

 

 

زیبایی یك زن

زیبایی یه زن به لباسهایی که پوشیده... ژستی که گرفته
و یا مدل مویی که واسه خودش ساخته نیست

زیبایی یه زن باید از چشماش دیده بشه
به خاطر این که چشماش دروازه ی قلبش هستند، جایی که منزلگه عشق میتونه باشه

زیبایی یه زن به خط و خال صورتش نیست
بلکه زیبایی واقعی یه زن انعکاس در روحش داره

محبت و توجهی که عاشقانه ابراز میکنه
هیجانی که در زمان دیدار از خودش بروز میده
زیبایی یک زن هست
چیزی که با گذشت سالیان متمادی افزایش پیدا میکنه

 

                                      

 

نوشته شده در 13 دی 1389برچسب:,ساعت 16:3 توسط admin| |

سلام بچه ها نمیدونید چقدر دلم براتون تنگیده بود.نمیتونستم یه مدت آپ کنم.انگار لوکس بلاگ فیلتر شده بود.به هر حال دیگه درست شد ازاین به بعد بازم آپ میکنم.ممنون که این مدت فراموشم نکردین
نوشته شده در 13 دی 1389برچسب:,ساعت 15:57 توسط admin| |

چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟

1. از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند

2. مگه ما روی زمین مرد هم داریم

3. وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد

4. حالا چه عجله ایه؟



اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟


1. چیز خاصی نمی آفرید

2. پیراشکی

3. خروس دریایی

4. فضای خالی



اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟

1. مگه قراره اتفاقی بیافته

2. خارشتر کویر لوت که آفت نداره

3. اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد

4. یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر



چه وقت مردها عاشق می شوند؟


1. چه وقت مردها عاشق نمی شوند!

2. هر وقت مامانشون بگه

3. چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند

4. یک روز از همین روزا !



مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟




1. در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند

2. جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)

3. بستگی تام و تمام به میزان تستسترون دارد.

4. رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.

 

مردها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه چیزی هستند؟

1. فنر با ثابت بالا

2. پارچه استرچ

3. یک نوع ماده الاستیک با ساختار ناشناخته

4. کش تیرو کمان



مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟

1. هر شب

2. هر وقت که خدا بخواد

3. هر وقت تستسترون بگه

4. سیکل خاصی ندارند



مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟

1. اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!

2. تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!

3. به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!

4. می رن کلاس آمادگی جسمانی!!




وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟

1. چیزی نمی گن چون وقت عمله

2. وقت نمی کنن چیزی بگن

3. اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه

4. در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن



مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟

1. با دست

2. با تور

3. با چنگول

4. با زبون

معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟



1. هر که پیش آمد خوش آمد

2. به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه

3. ده بیست سی چهل

4. به قول مادر بزرگ پسر، دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد، وامیستن بهترش بیاد



وقتی مطلب بالا رو خوندید، چند بار گفتید واقعاً،واقعاً !! خیلی به مردها خندیدید؟ دلتون خنک شد!؟



پس نتيجه اينكه: خدا مردها را آفريد كه گاهي خانمها را بخندانند و اغلب اوقات آنها را حرص بدهند !

نوشته شده در 21 آبان 1389برچسب:,ساعت 15:40 توسط admin| |

 

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني هم نيست ......

فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...

 

 

نوشته شده در 21 آبان 1389برچسب:,ساعت 15:32 توسط admin| |

سال ۱۲۳۰ :
مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!

زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!

مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!

– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…


سال ۱۲۸۰ :
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…

مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!!

– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …


سال ۱۳۳۰ :
مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…

زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم . یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی…

– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …


سال۱۳۸۰ :
مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).

مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!!

(لطفا بد برداشت نکنید !!! )




سال ۱۴۰۰ :
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…

بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!

نوشته شده در 21 آبان 1389برچسب:,ساعت 15:27 توسط admin| |


وقتي هنوز كتابهاي زيادي هست كه نخوانده ايم

وقتي راه هاي زيادي هست كه نرفته ايم

وقتي چيزهاي زيادي هست كه نياموخته ايم



افسردگي چرا

وقتي كارهاي زيادي هست كه مي توانيم انجام دهيم

وقتي كساني به نيروي عقل و توان بازوي ما نيازمندند



افسردگي چرا

وقتي نيروي عشق در قلب ماست

وقتي دلمان مي تپد برا ي كساني كه دوسشان داريم

براي سرزميني كه متعلق به ماست



افسردگي چرا

وقتي انديشه هاي بزرگ درسر داريم

وقتي آرزويمان جهاني آباد و آرام است



افسردگي چرا

وقتي كه مي دانيم كه تنها نيستيم

وقتي مي دانيم كساني منتظرمان هستند

وقتي مي دانيم كساني چشم اميدشان به ماست



افسردگي چرا

وقتي مي توانيم افكارمان را بنويسيم

يا نقاشي كنيم

وقتي مي توانيم بسازيم

وقتي قدرت خلاقيت در ماست



افسردگي چرا

وقتي مي توانيم شادي ها وغم هايمان را با ديگران تقسيم كنيم

وقتي مي توانيم سنگي را از راه كسي برداريم

وقتي مي توانيم با مهر خود دلي را شاد كنيم



افسردگي چرا

وقتي مي توانيم صداي خنده و بازي بچه ها در كوچه را بشنويم

وقتي مي توانيم برق اميد را در چشمان درخشان شان ببينيم



افسردگي چرا

وقتي چشمه ها مي جوشد

رودها جاري است

خورشيد مي تابد

و روز از پي شب مي آيد



افسردگي چرا

وقتي هنوز باران مي بارد

باد مي وزد

بهار مي آيد

زمين سبز مي شود

و درختان بار مي دهند

 

نوشته شده در 9 آبان 1389برچسب:,ساعت 15:36 توسط admin| |

شما با يک تست هوش مي توانيد به درصد و ميزان هوش تان پي ببريد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال اول:
شما در يک مسابقه سرعت شرکت کرده‌ايد.
از نفر دوم سبقت مي‌گيريد؟
اکنون در چه جايگاهي قرار داريد؟

 

 

 

 

 






جواب:
اگر پاسخ شما جايگاه اول بوده، به‌طور حتم شما داريد اشتباه مي‌کنيد! اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد، جايگاه او را به دست خواهيد آورد پس دوم مي‌شويد!

--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگيريد، جايگاه شما .... ؟

 

 

 

 

 

 




جواب:
اگر پاسخ شما جايگاه يکي مانده به آخر بوده، دوباره داريد اشتباه مي‌کنيد!
به من بگو ببينم: تو چطور ميتوني از نفر آخر سبقت بگيري؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
تا اينجا که زياد خوب نبودي! بودي؟   
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال سوم:
يه سوال خيلي ساده رياضي!
توجه: اين مسئله فقط بايد در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشين‌حساب استفاده نکنيد.
1000 تا بگير و 40 تا بهش اضافه کن.
حالا 1000 تاي ديگه بهش اضافه کن.
حالا 30 تا اضافه کن.
1000 تاي ديگه اضافه کن.
حالا 20 تا اضافه کن.
حالا 1000 تاي ديگه هم اضافه کن.
حالا 10 تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 








جواب:
مجموعش شد 5000 تا؟
جواب درست در حقيقت 4100 مي‌باشد!
قبول نداري؟ با ماشين حساب دوباره حساب کن!
امروز قطعاً روز تو نيست.
سعي کن سوالاي بعدي رو درست جواب بدي
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال چهارم:
پدر مريم پنج تا دختر داره:
نانا
نِ‌نِ
ني‌ني
نُ‌نُ
اسم دختر پنجم چيه؟

 

 

 

 









جواب:
نونو؟
نه ! البته نه.
اسمش مريمه!
سوال رو دوباره بخون.

--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
خُب، حالا سوال جايزه‌دار:
يه آقاي کر و لالي ميخواد مسواک بخره. با در آوردن اداي مسواک زدن، مي‌تونه خواسته‌اش را به دکاندار حالي کنه و موفق به خريد مسواک بشه.
سوال پنجم:
حالا اگه يه مرد کوري بخواد عينک آفتابي بخره، چطوري بايد منظورش رو به فروشنده حالي کنه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




جواب:
اون فقط بايد دهنشو باز کنه و اينو از فروشنده بخواد.
به همين سادگي!
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
تا اینجا وضعت چطور بود؟!   
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال ششم:
فرض كنيد راننده يك اتوبوس برقي هستيد.
در ايستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس مي‌شوند،در ايستگاه دوم سه نفر بيرون مي‌روند و پنج نفر وارد مي‌شوند.
راننده چند سال دارد؟


 

 

 

 

 

 

 

 





جواب:
دقت كنيد كه در ابتداي سوال،آمده است فرض كنيد «شما» يك راننده اتوبوس هستيد.
پس شما بايد سن خودتان را بگوييد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال هفتم:
يك مأمور پليس مجرمي را از طبقه اول تا طبقه پنجم ساختماني تعقيب مي‌كند.
او چند طبقه پيموده است؟
مأمور پليس نتوانست مجرم را دستگير كند و مجبور است از طبقه پنجم تا دهم را نيز بالا برود.
حالا چند طبقه بايد بپيمايد؟


 

 

 

 

 

 





جواب:
پليس چهار طبقه بالا آمده است (نبايد طبقه اول را بشماريد).
در قسمت دوم پليس پنج طبقه بالا مي‌رود (5 =5-10) مي‌توانيد با كشيدن شكل جواب‌ها را امتحان كنيد.
اغلب ذهن اشتباه مي‌كند و دو قسمت را يكسان مي‌بيند.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال هشتم:
پنج كلاغ روي درختي نشسته‌اند.
سه تا از آنها در شرف پروازند.
حال چه تعداد كلاغ روي درخت باقي مي‌ماند؟


 

 

 

 

 

 

 





جواب:
همه كلاغ‌ها.
چون آنها فقط در شرف پرواز هستند و هنوز از روي درخت بلند نشده‌اند.
اگر جواب شما 2 بوده است بدانيد محاسبات جلوي تفكرتان را گرفته است.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال نهم:
چه تعداد از هر نوع حيوان به داخل كشتي موسي برده شدند؟




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




جواب:
هيچ.
آن حضرت نوح بود كه حيوانات را به كشتي برد و نه موسي.

--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال دهم:
شيب يك طرف پشت بام يك شيرواني 60 درجه است.
طرف ديگر 30 درجه است.
خروس کجاي اين پشت بام تخم گذاشته است؟



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




جواب:
هيچ کجا.
خروس‌ها كه تخم نمي‌گذارند.
البته اين سوال به اصطلاح نخ ‌نما شده است و خيلي‌ها آن را مي‌دانند.
اما اگر باز هم شما به دنبال محاسبات بوده‌ايد به وسيله اعداد منحرف شده‌ايد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال يازدهم:
حلزوني دور يك استاديوم مي‌خزد.
وقتي در جهت عقربه‌هاي ساعت حركت مي‌كند در يك ساعت و نيم دايره را تمام مي‌كند.
وقتي خلاف عقربه‌هاي ساعت حركت مي‌كند در 90 دقيقه دايره را طي مي‌كند.
علت تفاوت چيست؟


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





جواب:
فرقي نمي‌كند.
يك ساعت و نيم برابر با نود دقيقه است.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال دوازدهم:
اين سوالي حقوقي است.
هواپيمايي از دالاس به سمت مكزيك در حركت است و در مرز اين دو سقوط مي‌كند.
بازمانده‌ها را كجا دفن مي‌كنند؟




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جواب:
بازمانده ها را دفن نمي‌كنند.
آنها جان سالم به در برده‌اند.
شما به وسيله كلمات حقوقي و دفن منحرف شده‌ايد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال سيزدهم:
من دو سكه به شما مي‌دهم كه مجموعش 30 تومان مي‌شود.
اما يكي از آنها نبايد 25 توماني باشد. چطور؟



 

 

 

 

 




جواب:
يك 25 توماني و يك 5 توماني.
به ياد بياوريد (فقط يكي از آنها) نبايد 25 توماني باشد و همين‌طور هم هست.
يك سكه 5 توماني داريم.
شما با عبارت «يكي از آنها نبايد...» فريب خورده‌ايد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
سوال چهاردهم:
دو نفر با هم يك مسير را پياده طي مي‌كنند.
يكي از آنها اين مسير را يك ساعته طي مي‌كند،اما نفر ديگر دو ساعته.چرا؟



 

 

 

 

 

 

 

 




جواب:
يكي از آنها يك ساعت مچي به همراه داشته و ديگري دوتا ساعت مچي.
ذهن شما ممكن است از كلمه ساعت مفهوم زمان را درك كرده باشد در حالي كه مي‌تواند منظور ساعت مچي يا ديواري يا روميزي باشد.
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------
خب وضعييتتون چطوريا بود؟؟!  
از چهارده سوال چندتاشو درست جواب دادين؟

نوشته شده در 29 مهر 1389برچسب:,ساعت 14:25 توسط admin| |

منحنی قلب من، تابع ابروی توست تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست


بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها


آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو


گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا


ناحیه همگراش دایره روی توست


نوشته شده در 17 شهريور 1389برچسب:شعر,عاشقانه,پروفسور,هشترودی,ساعت 14:40 توسط admin| |

این نوشته ها مربوط به یک گروه در فیس بوکه به اسم "شما یادتون نمیاد". بیشتر اعضای گروه متولد دهه پنجاه هستند و یک عالمه خاطرات مشترک دارند که اونجا با هم به اشتراک میگذارند، اینها تعداد کمی از هزاران خاطره ای هست که افراد مختلف اونجا نوشتند. ممکنه بعضیهاش رو بزرگترها هم به یاد بیارن. امیدوارم خوشتون بیاد و شما هم یادتون بیاد !!! ؛


شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم



شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !



شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...



شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو



شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود



شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد



شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))



شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم



شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.



شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااام ...


شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه


شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم



شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن


شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)



شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران



شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد



شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه



شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم



شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود



شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))



شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !



شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!



شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم



شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی



شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد



شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم



شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم



شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند



شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد



شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم



شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی



شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش



شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه



شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو



شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان



شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم



شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم



شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن



شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه



شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...



شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه



شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده



شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد



شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی



شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه



شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
 

نوشته شده در 15 شهريور 1389برچسب:,ساعت 15:45 توسط admin| |

 

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

نوشته شده در 13 شهريور 1389برچسب:حافظ,تفعل,شعر,ساعت 18:43 توسط admin| |

 

به حدی قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهنم را بهم بزند

 


 

در مورد سلامتی ، شادی و رفاه با هر فردی که می بینم صحبت کنم 
 

 

 

باعث شوم تا تمام دوستانم باور کنند که چیز با ارزشی دروجود آنها ست
 

 


 

به سمت روشن هر چیز نگاه کنم

و کاری کنم که خوش بینی ام به حقیقت بپیوندد
 



 

 

 به بهترین فکر کنم

برای بهترین تلاش کنم

و انتظار بهترین را داشته باشم

 

 

به همان اندازه که مشتاق موفقیت خودم هستم ، خواهان موفقیت دیگران باشم
 

 

اشتباهات گذشته را فراموش کنم

وبرای پیروزیهای بزرگتری در آینده قدم بردارم
 

 

 

همیشه حالت بشاش و شادابی داشته باشم

و به هر موجود زنده ای لبخندی تقدیم کنم
 

 

وقت زیادی برای بهتر شدنم صرف کنم

که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشم
 

 

 

کاملتر از آن باشم که نگرانی داشته باشم
 نجیب تر از آن باشم که خشمگین شوم
قوی تر از آن باشم که ترس بر من غلبه کند
 شادتر از آن باشم که به غم اجازه خودنمایی بدهم

 

در مورد خودم خوب فکر کنم و این را به جهان اعلام کنم

نه در قالب کلمات

بلکه بصورت اعمالی بزرگ


 

با این عقیده زندگی کنم که تمام دنیا با من است

مادامی که با بهترین وجه وجودی ام صادق هستم 

 

نوشته شده در 11 شهريور 1389برچسب:,ساعت 15:8 توسط admin| |

دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟


نوشته شده در 10 شهريور 1389برچسب:,ساعت 15:8 توسط admin| |

يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ

رو دوچرخه پا مي‌زد ، رد شدش از دم باغ

پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد

نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد

يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ

قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد

توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد

روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري

گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري!

نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ

پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب

 منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب

واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست

براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست

يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود

وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن ، منقار درازشو

فکر کرد اين بار می‌خره ، قناريه نازشو 

باز کلاغ دلش شيکست ، نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سياه بودش! اينجوري بوده و هست

دوباره يه فکري کرد ، رنگ مو تهيه کرد

خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناري! اومدم خواستگاري

 شدم عينهو خودت ، بگو که دوسم داري

اخماي قناريه ، دوباره رتفش تو هم!

کله‌مو نگاه بکن ، گيسوهام پر پيچ و خم

موهاي روي سرت ، واي که هست خيلي کم

فردا روزي تاس مي‌شي! زندگي‌مون ميشه غم

کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آيينه

نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اينه؟!

ولي نا اميد نشد ، رفت تو فکر کلاگيس

گذاشت اونو رو سرش ، تفي کرد با دو تا ليس

کلاه گيسه چسبيدش ، خيلي محکم و تميز

روي کله‌ي کلاغ ، نمي‌خورد حتي ليز

نگاه که خوب مي‌کنم ، مي‌بينم گردنتو

يه جورايي درازه ، نمي‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من ، نمي‌دونم چه جوري

وقتي اومدش ولي ، گردنش بود اينجوري

خجالت نمي‌کشي؟ واسه گوشتاي شيکم!؟

دوست دارم شوهر من ، باشه پيمناست دست کم!

ديگه از فردا کلاغ ، حسابي رفت تو رژيم

مي‌کردش بدنسازي ، بارفيکس و دمبل و سيم

بعدش هم مي‌رفت تو پارک ، مي‌دوييد راهاي دور

آره اين کلاغ ما ،‌خيلي خيلي بود صبور

واسه ريختن عرق ، مي‌کردش طناب‌بازي

ولي از روند کار ، نبودش خيلي راضي

پا شدي رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب

دو هفته بستري شد ، که بشه يه تيکه چوب

قرصاي جور و واجور ، رژيماي رنگارنگ

تمرينهاي ورزشي ، لباساي کيپ تنگ

 آخرش اومد رو فرم ، هيکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ

وقتي از دور ميومد ، شنيدش صداي ساز

تنبک و تنبور و دف ، شادي و رقص و آواز

دل زاغه هري ريخت ! نکنه قناريه؟

 شايدم عروسي بازاي شکاريه!!

ديدش اي واي قناري ، پوشيده رخت عروس

يعني دامادش کيه؟ طاووسه يا که خروس؟

هي کي هست لابد تو تيپ ، حرف اولو مي‌زنه!

توي هيکل و صورت ،‌ صد برابر منه

کلاغه رفتشو ديد ، شوهر قناري رو

شوکه شد ، نمي‌دونست، چيز اصل کاري رو!

مي‌دونين مشکل کار ، از همون اول چي بود؟

کلاغه دوچرخه داشت ،‌صاحب bmw نبود

 

نتيجه اخلاقي: متاسفانه هيچ نتيجه‌اي که مبتني بر اصول اخلاقي باشه ، نمی‌شه از اين داستان استنتاج کرد. 

نتيجه غيراخلاقي: هيچ‌وقت افراد ، علت واقعي که چرا شما رو نمي‌خوان ،‌بهتون نمي‌گن...

اصولا اين تيپ سوالات که: تو فقط بگو چرا نمي‌خواي؟ تو فقط بگو مشکل من چيه... هيچ‌وقت جواب درست و حسابي بهش داده نمي‌شه!

پس خودتونو خفه نکنين

نتيجه قابل درک براي عموم قشر متوسط العقل رو به پايين: BMW از دوچرخه بهتره!

نتيجه از پيش مشخص و معلوم براي قشر دامبول جامعه:

 دوماد ما بايد شازده باشه ... عاشقونه دلو باخته باشه

واسه عروس دل نازک ما ... دو سه مليوني اندوخته باشه

نتيجه کاربردي براي حل معضل ازدواج: حتي‌المقدور از کسي خوشتون بياد که لااقل تو يک زمينه از شما معيوب‌تر باشه! تا احتمال ارائه جواب مثبت زياد شه!

- آقا اجازه! ما يکي رو سراغ داريم همه چيش از ما سره ، تازه جواب بله هم داده!

- خب اتفاقا همين نشون مي‌ده که ايشون هرچه‌قدر هم که از شما سر باشن، مغزشون از شما معيوب‌تره

نوشته شده در 7 مرداد 1389برچسب:,ساعت 15:57 توسط admin| |

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

 

 

- کجا داری میری؟

 

- با کی داری می ری؟

 

- واسه چی می ری؟

 

- چطوری می ری؟

 

- کشف؟

 

-برای کشف چی می ری؟

 

- چرا فقط تو می ری؟

 

.

 

.

 

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

 

- می تونم منم باهات بیام؟!

 

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

 

- بده لیستو ببینم!

 

- حالا کِی برمی گردی؟

 

- واسم چی میاری؟

 

.

 

.

 

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

 

- جواب منو بده؟

 

- منظورت از این نقشه چیه؟

 

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

 

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

 

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

 

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

 

.

 

.

 

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

 

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

 

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

 

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

 

-  من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

 

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

 

.

 

.

 

- اصلا من می خوام باهات بیام!

 

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

 

- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

 

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

 

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

 

.

 

.

 

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

 

نوشته شده در 7 مرداد 1389برچسب:,ساعت 13:21 توسط admin| |

سلام سلام.دلم خیلی واسه همتون تنگ شده بود امروز با یه عالمه آپ اومدم.(مث همیشه نظر فراموش نشه ها) 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

 

 

 

داستان جالب درویش و جهنم  

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثل او حتما ً به بهشت مي رود

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد

فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود

مَرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

اين کار شما تروريسم خالص است

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده

نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند

درجهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند

جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت

با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 

 

نوشته شده در 15 تير 1389برچسب:,ساعت 15:7 توسط admin| |

 تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا برود.

خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .

او در انتظار تو است و از تو نگهداری میکند.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه

کودک گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن واواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت اواز خواهد خواندو هر روز به تو

لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد.

خداوند او را نوازش کرد وگفت که فرشته تو زیباترین وشیرین ترین

واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد.

وبا دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت :وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :فرشته ات دستهایت را

کنار هم می گذاردو به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند وپرسید :شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند.

چه کسی از من محافظت میکند؟

فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت

خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا

خواهد اموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود

در ان هنگام بهشت ارام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند.

او به ارامی یک سوال دیگر از خداوندپرسید:خدایا اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :نام فرشته ات اهمییتی

ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در چهار شنبه 7 بهمن 1388برچسب:,ساعت 22:54 توسط admin| |

سلام بچه هاااا چطورید؟

امروز مطلب جدید واسه آپ نداشتم.میخواستم ازتون نظر خواهی کنم.

به نظر شما نقاط ضعف و قوت وبلاگ من چیه؟ بی رو در وایسی(نمیدونم درستش اینه یا کلمه دیگه ای؟) حالا...    یادتون نره ها... راهکاراشونم بگین.

آهان یه سوال دیگه. اگه یه شاخه گل خیلی زیبا داشتین به کی تقدیمش می کردین؟

نوشته شده در دو شنبه 5 بهمن 1388برچسب:,ساعت 5:13 توسط admin| |

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

*مهم بودن خوبه اما خوب بودن مهم تره.

*اگر به کسی خوبی کردی فراموش کن.

*دستانم بوی گل میداد.مرا به جرم گل چینی محکوم کردند.اما هیچ کس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم.

*در شدت سختی ها دعا میکنی.چه خوب بود اگر در خوشی ها و شادمانی ها نیز دعا میکردی.

*ببخش تا لذت ببری انتقام بگیر تا حسرت بخوری.

*اگر توانستی در اوج مشکلات لبخند بزنی آن موقع است که خوشبختی.

*آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخردنیاست بخند.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com                           تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اینم چند تا عکس دوست داشتنی..

ووووووتهی و آرمین و رضایا(شاید دیده باشید)ووووسیاااااوش  تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اگه تعداد نظرا به ۲۰-۲۵تا نرسه دیگه آپ نمیکنم  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در پنج شنبه 1 بهمن 1388برچسب:,ساعت 1:15 توسط admin| |

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید.

خدا گفت:نه،آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم بلکه آنها برای این در تو  هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد.

خدا گفت:نه، روح تو کامل است روح تو موقتی است.

من از خدا خواستم که به من شکیبایی دهد.

خدا گفت:نه،شکیبایی بر اثر سختی ها بدست می آید،شکیبایی دادنی نیست بلکه بدست آوردنی است.

من از خدا خواستم که به من خوشبختی دهد.

خدا گفت:نه،من به تو برکت میدهم،خوشبختی به خودت بستگی دارد.

من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد.

خدا گفت:نه،در و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر میسازد.

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

خدا گفت:نه،خودت باید رشد کنی ولی من تو رات می پیرایم تا میوه دهی.

من از خدا خواستم به من چیزهایی بدهد تا از زندگی خوشم بیاید.

خدا گفت:نه،من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه آن چیزهالذت ببری.

من از خدا خواستم تا به من کمک کندتا دیگران همان طور که او دوست دارد دوست داشته باشم.

خدا گفت :...سرانجام مطلب را گرفتی .امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی.آنچه را رخ میدهد درک کن برکت خواهی یافت*

 

نوشته شده در چهار شنبه 3 دی 1388برچسب:,ساعت 5:1 توسط admin| |

امروز صبح که از خواب پا شدی نگاهت میکردم.امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه.نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی "سلام".اما تو خیلی مشغول بودی .یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بنشینی.بعد دیدمت که از جا پریدی .خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی اما توبه طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم.با آن همه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی تا با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی.شاید چون خجالت میکشیدی سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که هنوزخیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کردی .نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟در آن چیزهای زیادی نشان میدهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن میگذرانی در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمیکنی وفقط از برنامه هایش لذت میبری.باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی،شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی!

موقع خواب فکر میکنم خیلی خسته بودی.بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی.

نمیدانم که چرا به من شب بخیر نگفتی اما اشکالی ندارد آخر مگر صبح به من سلام کردی؟

هنگامی که به خواب رفتی صورتت را که خسته از تکرار و یکنواختی های روزمره بود را عاشقانه لمس کردم. چه قدر مشتاقم که به تو بگویم چطور میتوانی زندگی مفیدتر و زیبا تر را تجربه کنی...

احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی.حتی دلم میخواهد به تو یاد بدهم که چطور با دیگران صبور باشی؟

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن.یک دعا.یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید.خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی خوب من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟اگر نه عیبی ندارد.من میفهمم و سعی میکنم راه دیگری بیابم.من هرگزدست نخواهم کشید...

دوستت دارم .روز خوبی داشته باشی

دوست و دوستدارت :خدا 

نوشته شده در شنبه 27 دی 1388برچسب:,ساعت 13:27 توسط admin| |


Power By: LoxBlog.Com